http://www.setmapi.com?rgm=faranak201


حرفهای تو دل بروووو

همه دنیا را برای خویش نمی خواهم چرا که آرامشی نخواهد ماند! تنها خلوتی برای خویش ، حرمتی برای انسان و اندکی نان کافیست.

................................................................................................................

هوا ابری بود و باران به شدت می بارید، کودک کودک به آرامی گفت : خدایا گریه نکن همه چی درست میشه.

................................................................................................................

من شعر سکوتم را در گوش تو خواهم خواند

شبهای بلندم را با یاد تو خواهم ماند

من ریشه ی عشقم را

در قلب تو خواهم کاشت

آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند آنها چیزهایی ساخته و پرداخته‌ از دکان می‌خرند اما چون کاسبی نیست که دوستی بفروشد آدمها بی‌دوست و آشنا می‌مانند.

.....................................................................................................................

شروع یک گیاه ،در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی‌آید ،از بهاری می‌آید که فرا خواهد رسید .گیاه به روزهایی که رفته‌اند نمی‌اندیشد ،به روزهایی می‌اندیشد که خواهد آمد ، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می‌خواهیم دست یابیم.

.....................................................................................................................

آنچه به گل تو چنان ارزش داده عمریست که تو به پای او کرده‌ای ، آدمها این حقیقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نباید فراموش کنی ،تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسیول آن خواهی بود تو مسیول گل خود هستی.

.....................................................................................................................

 شازده کوچولو به روباه گفت : بیا با من بازی کن روباه : من نمی‌توانم با تو بازی کنم مرا اهلی نکرده‌اند...اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده‌ایست یعنی علاقه ایجاد کردن...اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در عالم یگانه خواهم بود و اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خووشید روشن خواهد شد .

.....................................................................................................................

در زمینی که ضمیر منو توست / از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار / دانه‌هایی است که می‌افشانی / برگ و باری است که می‌رویانی / آب و خورشید و نسیمش مهر است / گر بدان گونه که بایست ببار آید/ زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

خدا آن حس زیباست، که در تاریکیه صحرا، زمانی که هراس مرگ می‌دزدد سکوتت را ، یکی مثل نسیم سرد می‌گوید: کنارت هستم ای تنها......... و دل آرام می‌گیرد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

از تو  می‌گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را/ هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو!

در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرو مانده خواب از چشمت بیرون کن!

باز کن پنجره را! تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد به تو زیبایی را!

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد

آری از سادگیش ، چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن میبارد....

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سرچشمه نمی‌گیرد باز

بهتر آنستکه غفلت نکنیم از آغاز..

بازکن پنجره را...

صبح دمید...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت /بیچاره از این عشق سوختن آموخت/فرق من و پروانه در این است/ پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

این جهان و آن جهان وهر چه هست/ عاشقان را روی معشوق است و بس/ گر بنا شد قبله عالم مرا/ قبله من کوی معشوق است و بس

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

حکمت وزیدن باد رقصاندن شاخه ها نیست/ امتحان ریشه هاست!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |

زندگی نیست به جز عشق ،به جز حرف محبت به کسی/ورنه هر خارو خسی زندگی کرده بسی!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |
دلم کوه صبر است آبش مکن/گرفتار رنج و عذابش مکن/بیا خانه قلب من مال تو/ولی مرد باش و خرابش مکن
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٧ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط فرانک راد نظرات () |